در پرونده «آب، برق و بقا»، تراز بحران آب را فقط از زاویه کمبود بارش یا مصرف خانگی نمیبیند. فرض اصلی این پرونده این است که بحران آب در ایران به شبکهای از ریسکهای متصل تبدیل شده است: برق، کشاورزی، غذا، سلامت، شهر، مهاجرت و تابآوری زندگی روزمره.
نیکآهنگ کوثر، روزنامهنگار و تحلیلگر حوزه آب، سالها درباره تخلیه آبخوانها، سدسازی، انتقال آب، فرونشست و خطاهای حکمرانی آب در ایران هشدار داده است. در این گفتوگوی مکتوب، او میگوید قابلپیشبینیترین بخش بحران آب ایران افت شدید منابع آب زیرزمینی بود؛ بحرانی که به گفته او، بیش از آنکه محصول خشکسالی باشد، نتیجه حکمرانی غلط، پروژهسازی، پنهانکاری دادهها و مصرف آب آینده برای رضایت امروز است.
کدام بخشِ بحران آب از سالها پیش قابلپیشبینی بود و نادیده گرفته شد؟
قابلپیشبینیترین بخش بحران، افت شدید منابع آب زیرزمینی بود. نه خشکسالی غافلگیرکننده بود، نه بههمریختن وضعیت بارش و کاهش در برخی از مناطق، نه حتی تنشهای اجتماعی مرتبط با کمبود آب. آنچه از سالها پیش روشن بود، این بود که وقتی بیش از ظرفیت از آبخوانها برداشت میکنید، یعنی میزان برداشت بیشتر از میزان تغذیه است، دارید از حساب پسانداز چند هزار ساله آب خرج میکنید، نه از درآمد سالانه و حساب جاری.
یک سد ممکن است یک سال پر شود و سال بعد خالی شود، اما وقتی آبخوان تخلیه و فشرده شد، دیگر مثل مخزن سد دوباره پر نمیشود. در بسیاری از دشتهای ایران، ما فقط از ذخایر آب نکاستیم، که ظرفیت نگهداری آب را هم از بین بردیم. این همان چیزی بود که کاملاً قابل پیشبینی بود و متأسفانه دقیقاً همان اتفاق افتاد.
من نمیتوانم افتخار کنم که سال ۱۳۸۰ به خاتمی در این باب هشدار دادم، اما به قول خودش «تکرار» میکنم که گفتم، گفتیم، توجه نکردند.
چرا تقلیلِ بحران به خشکسالی و کمبارانی، صورتمسئله را پاک میکند؟
این قاببندی، مسئولیت انسانی و ساختاری بحران که کار ایران را به ورشکستگی آبی کشانده، پنهان میکند. وقتی همه چیز را به خشکسالی و بارندگی ربط بدهیم، انگار طبیعت مقصر اصلی است و مدیران فقط تماشاگران بدشانس و زحمتکش بودهاند.
ورشکستگی آبی ایران ناشی از کمبود باران نیست. ایران همیشه از متوسط جهانی کمبارانتر بوده. ما با بحران حکمرانی مواجه هستیم. ما بحران دادههای پنهان داریم. بحران مجوزهای بیحسابوکتاب چاه و چاههای بدون مجوز داریم. کشاورزی بحرانی ما، بازیچه سیاسی است. ما بحران پروژهسازی برای بودجه گرفتن داریم. سدسازی و انتقال آب بینحوضهای برای نمایش توسعه بوده است. خشکسالی فعلی را باید بیشتر انسانساخته خواند.
مرز میان کمآبی، بحران آب و «ورشکستگی آبی» کجاست؟
برای تنش آبی، و بعد کمبود آب، عدد و رقم هم تعیین کردهاند، که بر اساس سهم هر شهروند از کل منابع آب تجدیدپذیر است، اما ورشکستگی آبی که با کار بزرگ کاوه مدنی تبدیل به یک مفهوم جهانی شده، مربوط به زمانی است که از منظر آبی، بدهکار هم شده باشید، از سهم آیندگان آب برداشته باشید و آبخوان را خالی کردهاید. رودخانه را خشک کردهاید. تالاب را کشتهاید. فرونشست ایجاد کردهاید.
در این مرحله حتی اگر باران هم بیاید، همه چیز به حالت قبل برنمیگردد. ورشکستگی یعنی سیستم از ظرفیت بازسازی طبیعی خودش عبور کرده است.
چرا آبخوانها، با وجود نقشِ تعیینکننده، از چشمِ افکار عمومی پنهان ماندهاند؟
متأسفانه شعور ما به مشاهده سطحی ما برمیگردد و نه فکر تعقل. پیشینیان ما اما، میدانستند که نباید به زمین، به دشت و بیابان، سطحی نگاه کنند.
مسئولان با آب زیرزمینی عکس یادگاری نمیتوانند بگیرند. سد را میشود افتتاح کرد، روبان برید، فیلم تبلیغاتی ساخت و پشت آن سخنرانی کرد. تا حالا دیدهاید هاشمی رفسنجانی یا احمدینژاد با آب زیرزمینی عکس بیندازند؟ نمیشود! حتی رودخانه خشک هم تصویر دارد. اما آبخوان زیر پای مردم میمیرد، بیصدا و بیدوربین.
مشکل دیگر این است که فهم آب زیرزمینی دشوارتر است. مردم افت سطح آب را نمیبینند؛ چاه عمیقتر میشود، پمپ قویتر میشود، برق بیشتری مصرف میشود و تا مدتی توهم دسترسی ادامه دارد. بعد یک روز زمین مینشیند، چاهها شور میشوند، روستا خالی میشود و تازه میفهمیم آنچه از دست رفته فقط آب نبوده؛ آینده سرزمین بوده است.
بحران آب ریشه در خطای فنی دارد یا در اقتصاد سیاسیِ آب؟
مسئله فقط خطای فنی نبوده است. اگر فقط خطای فنی بود، میشد بعد از چند دهه اصلاحش کرد. اینجا با یک اقتصاد سیاسی معیوب طرفیم. ساختاری که آب در ایران را به ابزار توزیع رانت، کسب بودجه، خرید وفاداری محلی، نمایش توسعه و تغذیه شبکههای پیمانکاری تبدیل کرده است.
سدسازی، انتقال آب بینحوضهای، حفر چاه، توسعه اراضی کشاورزی و پروژههای بزرگ، فقط تصمیمهای مهندسی نبودهاند، که تصمیمهای سیاسی و اقتصادی بودند. کاندیدای مجلس وقتی میخواهد برای حوزه انتخابیهاش آب بیاورد. معاون رئیسجمهوری و استاندار میخواهد پروژه افتتاح کند.
ما در ایران با یک وضعیت مافیایی مواجه هستیم. «مافیای آب» یک ساختار تخیلی نیست، ترکیبی است از مشاور و پیمانکار و مقام مسئول و غیرمسئول و کارشناس و استاد دانشگاه مسئولیتناپذیر. همه پروژه میخواهند. وزارتخانه بودجه میگیرد و استانداری و بقیه سهم دارند. نهادهای قدرتمند قرارداد میخواهند، و همه به اسم تأمین آب برای کشاورز.
کشاورز هم نیازمند حقابه و بقا است، اما در این میان تبدیل به ابزاری برای بودجه گرفتن بقیه میشود. و البته در این میان، تنها چیزی که نماینده نداشته، خود آبخوان بوده است. در سرزمین ما، حفظ و نگهداری از آبخوان و پر نگهداشتن آن، از هر چه سد و انتقال آب بوده، مهمتر است، اما تصمیمسازان، مدیران، و اکثر استادان بانفوذ، شعور لازم را نداشتهاند.
همبستِ آب، غذا و انرژی چگونه بحران را به مهاجرت و ناترازیِ شهری گره میزند؟
وضعیت ورشکسته آبی ایران را دیگر نمیشود جدا از غذا و انرژی درک کرد. این سه به هم قفل شدهاند: آب برای تولید غذا لازم است، انرژی برای پمپاژ، انتقال و تصفیه آب لازم است، و غذا هم بدون انرژی، کود، حملونقل و سردخانه به سفره مردم نمیرسد.
در ایران، این همبست از آبخوانها شروع میشود. هرچه سطح آب زیرزمینی پایینتر میرود، پمپها باید از عمق بیشتری آب بکشند، برق بیشتری مصرف میشود و هزینه تولید کشاورزی بالا میرود. همزمان، آب کمتر و شورتر میشود، محصول کاهش مییابد، درآمد روستایی آسیب میبیند و قیمت غذا بالا میرود.
از طرف دیگر، وقتی برق ناپایدار میشود، چاهها، پمپها، آبیاری، تصفیهخانهها، سردخانهها و شبکه توزیع غذا هم ضربه میخورند. یعنی کمبود آب به بحران غذا میرسد، بحران انرژی آن را تشدید میکند، و نتیجهاش در شهرها به شکل گرانی، مهاجرت، فشار بر زیرساخت و تنش اجتماعی دیده میشود.
پس آب در ایران دیگر یک مسئله بخشی نیست. آبخوانی که خالی میشود، فقط یک منبع طبیعی از دست رفته نیست، بخشی از امنیت غذایی، ثبات انرژی، سلامت عمومی و آینده سکونت در کشور هم با آن فرو میریزد. متأسفانه به خاطر بیتوجهی به این واقعیت، بخشهای زیادی از ایران در آیندهای نهچندان دور، از جمعیت خالی خواهد شد و میلیونها نفر چارهای جز مهاجرت نخواهند یافت.
کدام «راهحلها» بیش از آنکه درمان باشند، بحران را به تعویق انداختهاند؟
پول درآوردن از آب، به هر قیمت، بدون ارزیابی جدی اثرات محیطزیستی و بدون محاسبه واقعی نسبت فایده به هزینه، کار را به اینجا کشانده است.
سدسازی بیحسابوکتاب، انتقال آب بینحوضهای، حفر هزاران چاه عمیق و پروژههای نمایشی، هرکدام به شکلی ظاهراً بحران را عقب انداختند، اما مسئله را حل نکردند. بدتر از آن، جامعه و حکومت را دچار این توهم کردند که میشود با مهندسی، از زیر بار اصلاح حکمرانی فرار کرد.
وقتی سدی ساخته میشود یا آبی منتقل میشود، معمولاً فقط کمبود قبلی جبران نمیشود؛ تقاضای تازهای هم ساخته میشود. مقصد وابستهتر میشود، مبدأ ناراضیتر، و بحران از جایی به جای دیگر منتقل میشود.
چاه عمیق هم مثل کارت اعتباری بدون سقف است: امروز مشکل را میپوشاند، اما فردا بدهی را چند برابر میکند. شیرینسازی هم در بعضی مناطق شاید بخشی از راهحل باشد، اما وقتی بهانهای برای ادامه مصرف بیمنطق و توسعه ناپایدار شود، فقط نسخه گرانتر همان بیماری قدیمی است؛ آن هم با هزینه بالا و آثار محیطزیستی سنگین و ماندگار.
ایران سالها به جای کاهش و منطقی کردن مصرف، دنبال افزایش عرضه رفت. یعنی به جای ترک اعتیاد، دوز را بالا برد.
برای خواندنِ مرحلهی بعدیِ بحران، به کدام سه شاخص باید نگاه کرد؟
به عقیده من، شاخص اول، سطح و کیفیت آب زیرزمینی است. مسئله فقط این نیست که چاهها هنوز آب دارند یا نه؛ باید دید آب شور شده یا نه، افت سطح آب چقدر است و آیا آبخوان هنوز توان ذخیرهسازی و بازسازی نسبی دارد یا نه.
شاخص دوم، فرونشست زمین است. فرونشست، شاخص بیرحم ورشکستگی آبی ایران است، چون زمینِ فرونشسته دروغ نمیگوید. وقتی زمین فرو مینشیند، یعنی آبخوان فقط خالی نشده و اسکلت و ظرفیت طبیعی آن هم آسیب دیده است. این دیگر با چند سال بارندگی جبران نمیشود.
شاخص سوم، نسبت آب به غذا و انرژی است. باید دید برای تولید غذا چقدر آب و برق مصرف میشود، چه محصولاتی در کدام مناطق کشت میشوند، و آیا کشور با یک وضعیت ورشکسته آبی، دارد امنیت غذایی واقعی میسازد یا فقط نمایش امنیت غذایی اجرا میکند.
اگر بخواهم خلاصه کنم: آبخوان، فرونشست، و آب مجازی در کشاورزی. این سه شاخص آینده بحران را خیلی بهتر از شعارهای رسمی نشان میدهند.
در یک روایتِ کوتاه، ایران چگونه به ورشکستگی آبی رسید؟
ایران همیشه کشور کمآبی بوده، اما تا روزگار ما، دچار ورشکستگی آبی نبوده است. کمآبی بخشی از واقعیت جغرافیایی ایران است، اما ورشکستگی آبی محصول تصمیمگیری، رانت، توهم توسعه و انکار مداوم واقعیت است.
ما با مصرف بیشتر از توان تجدیدپذیر طبیعت، کشاورزی نامتناسب با اقلیم، سدسازی سیاسی، انتقال آب بینحوضهای، حفر چاههای بیحساب، تخریب آبخوانها و پنهانکاری دادهها، یک محدودیت طبیعی را به بحران ملی تبدیل کردیم.
مسئله فقط این نبود که باران کم شد یا توزیع بارش تغییر یافته، مسئله این بود که حکمرانان آب طوری رفتار کردند که انگار طبیعت چک سفید به مسئولان جمهوری اسلامی داده است. حکومت به جای اینکه با مردم صادق باشد و مصرف، کشت، صنعت و توسعه شهری را با واقعیت اقلیمی ایران تنظیم کند، سالها آب آینده را خرج رضایت امروز کرد.
برای جلب رضایت محلی، پروژه جدید راه انداختند. برای نمایش توسعه، سد ساختند و برای فرار از اصلاح مصرف، آب را به شکلی غیرمنطقی منتقل کردند، و برای پنهان کردن بحران، دادهها را یا ناقص اعلام کردند و یا پنهان نمودند.
نتیجه روشن است: رودخانهها خشک شدند، تالابها و دریاچهها ناپدید شدند، آبخوانها خالی شدند، زمین دچار فرونشست شد، کشاورزی به بدهکار بزرگ آب تبدیل شد و حالا جامعه با صورتحسابی روبهروست که چند دهه عقب انداخته شده بود.
در یک جمله: ایران را خشکسالی به این نقطه نرساند؛ حکمرانی غلط آب، خشکسالی را به فاجعه تبدیل کرد.
سنجههای این گزارش · روش تراز
این سنجهها بر پایهٔ روشِ تراز و محتوای همین گزارش تهیه شدهاند و در چارچوب روش کار تراز قابل خواندناند.
